#پادشاه_من_پارت_514

اما رفت و من را میان کوهی از غم و دریایی از دلتنگی و حسرت گذاشت و رفت......
او رفت....به راحتی....
پایان فصل دوم...


فصل سوم
]راوی دانای کل[
آن اردیبهشت ماه نحس گذشت....همان اردیبهشتی که جهنم شد برای خانواده یگانه....
اردیبهشتی که آتش رفت ن امیرحسین، پاییز را دیوانه کرد گذشت.... تابستان هم تمام شد....حتی
پاییز و زمستان هم با غم نبود امیرحسین گذشت.....
و اینبار زمین به بهار نشست....
بهار گره از شکوفه باز کرد....
نسیم در گیسوی بید افشان فرو پیچید....
غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید....
گل هم همچون یادی فراموش گشته در آغوش چمن شکفت و روز تولد امیرحسین پاییز رسید.....
هیجان وصف ناپذیری تمام جان پاییز را گرفته بود....
پاییز نگاهی به در و دیوار اتاق سفید رنگش انداخت و گفت:"نگران نباشیا امیرحسینم.....الان
اینجارو پر میکنم از کاغذ رنگی و بادکنک....نمی زارم تولدت خراب بشه ها...."
نگاهی به در بسته ی اتاقش انداخت و با اخم به امیرحسین نگاه کرد:"بشین دیگه....چرا اونجا
ایستادی؟"


romangram.com | @romangram_com