#پادشاه_من_پارت_513

پیداش میکنم...."
دیگر ناراحت نبودم،شاید هم بودم و حس نمی کردم....
امیرحسین من برمیگشت....اصلا او جایی نرفته بود....او بخاطر من نرفته است....
نگاهی به پویان کردم و خندیدم:"اون جایی نرفته که....اون نمیره...اون بی معرفت نبود....نامرد
نبود....اون قلبش از سنگ نبود...."
پویان متعجب نگاهم کرد و تنها سرش را تکان داد و گفت:"آره...هرچی تو بگی عزیزم....اون
نرفته...."
او به من گفت عزیزم و من ناراحت نشدم....تازه برایش لبخند هم زدم و درمقابل بهت و تعجب او
از ماشین پیاده شدم و رفتم.....
لبخند عمیقی روی لبم نشسته بود که به هیچ وجه پاک شدنی نبود....
وارد خانه شدم و روی تخت درون حیاط نشستم....
به آسمان نگاه کردم.....چشم های امیرحسین من هم اینگونه بود.....
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و زل زدم به آسمان.....
آسمانی که بهترین جا است....


زمین خوب نیست....
اگر زمین خوب بود که خدا به آن بالا نمی رفت.....
تمام دلخوشی هایم را با رفتنش گرفت.....
چه آسان دل برید از دلی که عاشقش بود،از منی که قلبم برای تو می تپید....
او رفتنی نبود.....او اهل بی معرفتی نبود....

romangram.com | @romangram_com