#پادشاه_من_پارت_512

بی حال و سست سمتش چرخیدم و تنها نگاهش کردم که بسته ای سمتم گرفت و گفت:"اینو
امیرحسین داد بدم به شما...."
تا گفت امیرحسین بند دلم پاره شد و اشک به چشمم هجوم آورد....
جلو رفتم و میان اشک هایم پرسیدم:"نگفت کجا میره؟؟؟"
شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت.....
بعد از گفتن کامل ماجرا به پویان،پویان دست و پایش را گم کرد و گفت:"شاید هنوز نرفته
باشه....باید فرودگاه هارو بگردیم....بعدش راه آهن و ترمینال ها....زود باش پاییز....شاید بتونیم
جلوی راهشو بگیریم...."
آنقدر سست و بی اختیار شده بودم که همراه پویان راه افتادم و سوار ماشینش شدم....
تند میرفت و مارپیچ میرفت و از چراغ قرمز ها میگذشت و از لا به لای ماشین ها به سرعت رد
میشد....
فرودگاه مهرآباد را زیر و رو کردیم....چند بار اسمش را صدا زدیم....
خبری نبود که نبود....


همه جا را گشتیم....
چندین بار موبایلش را گرفتیم و او نامردتر از این بود که بخواهد تلفن را جواب دهد.....خاموش
بود.....
آنقدر اشک ریخته بودم که دیگر نای نفس کشیدن نداشتم.....
وجودم لمس شده بود.....
پویان مقابل خانه مان ایستاد و گفت:"شرمنده که نتونستم کمکتون کنم....اما بهت قول میدم که

romangram.com | @romangram_com