#پادشاه_من_پارت_511

قلبم بود که مچاله شد...
مهم روحم بود که زخمی شد و کسی نفهمید....
مهم عقلم بود که با رفتنش از قفس پرید....
نگاهم به ظرف خورد شده ی درون جوی آب افتاد.....
ظرفی که همراه شیرینی های دست پخت مادرم پخش زمین شده بودند.....
بغض دوباره کنترل شده ام ترکید....
میان مردم راه میرفتم و زار میزدم....
زجه میزدم و خون گریه میکردم....
امیرحسینم رفت.....
پاره ی تنم،جزئی از وجودم رفت و مرا تنها گذاشت میان این شهر.....
با رفتنش تنهاترین تنهای عالمم....
چطور بی تفاوت مرا تنها گذاشت و رفت؟؟؟
او که پاره ی تنم بود چطور مرا رها کرد و رفت....


ساعت چند بود را نمیدانم فقط دیدم که هوا تاریک شده و به خانه رسیدم....
به آن پدر و مادر بیچاره چه بگویم؟؟؟
دستی روی گونه هایم کشیدم و اشک هایم را پاک کردم....
سرگیجه داشتم و دلم ضعف میرفت....
تمام دهن و عقل و فکرم خلاصه شده بود در یک کلمه 'رفت'
کلید را در قفل انداختم و خواستم بروم داخل که صدای پویان مانعم شد:"پاییز خانوم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com