#پادشاه_من_پارت_510

او که میداند بدون او راهی تیمارستان میشوم چرا با من اینگونه میکند....
عصبی اما گریان نگاهش کردم:"مگه من مُردَم؟؟؟"
لبخند تلخی زد و گفت:"تو منو بیشتر از هرکسی دوست داشتی....همین کافی بود....اما الان
میخوام که دوست داشتن توروهم نبینم...."
جعبه ای روی میز گذاشت و گفت:"یادگاری از من نگه دار...."
ملتمس نگاهش کردم:"با من این کار رو نکن...."
قطره اشکی از چشمش چکید که باعث شد سریع بلند شود و سمتم بیایید....
منم بلند شدم تا دستش را بگیرم و التماسش کنم تا برود اما با بوسه ای که روی پیشانی ام کاشت
و جمله ای که گفت لال شدم:" خداحافظ عزیزترینم.....این تلخ ترین خداحافظی عمرم ...."
گفت و با عجله سمت در رفت....
تمام توانم را جمع کردم و میان چشم های متعجبی که مارا نگاه میکردند فریاد زدم:"حداقل بگو
کجا میری بی معرفت؟؟؟"
بی معرفت حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد و رفت....
مَرد مهربانم رفت....تکیه گاهم،آرام جانم رفت...


با یک خداحافظی تلخ رفت....
کاش راحت میتوانستم فعل رفت را برای خودم صرف کنم....
نگاه اشک بارم را به میز دوختم....
جعبه ی کوچک را در دستم فشردم و با دو از کافه خارج شدم....
هیچ چیز برایم مهم نبود.....مهم دلم بود که شکست....

romangram.com | @romangram_com