#پادشاه_من_پارت_509

با دستم به قلبم چنگ زدم و با درد بدی در جانم و بغض بزرگی در گلویم گفتم:"شوخی جالبی
نیست امیرحسین...."
امیرحسین دستی به بینی اش کشید و با همان بغض عجیب گفت:"همیشه از همون روز های اول
از ترس از دست دادنت کابوس خداحافظی می دیدم....حالا هم شد همون که نباید میشد...."
وحشت زده نگاهش کردم و دست لرزانم را جلو بردم و محکم دستش را گرفتم و تکانش دادم:"با
من این کار رو نکن امیرحسینم....من بدون تو میمیرم...."
دست دیگرش را روی دستم گذاشت و با همان لحن گرفته گفت:"من به یه آلزایمر قوی احتیاج
دارم....باید برم تا بتونم راحت تموم این اتفاقات رو فراموش کنم...."
سرم را با ناباوری تکان دادم و میان هق هقم بلند گفتم:"تو نمی تونی بری....چون هنوزم
عاشقی....تو نمیتونی...."
سرش را تکان داد و زل زد به چشمان اشکی ام و گفت:"درسته نمیتونم اما مجبورم....درکم
کن...منو تو باید همو فراموش کنیم...."
دستم را از میان دستانش کشیدم و بلند زار زدم و گفتم:"خیلی حس بدیه وقتی باید قبول کنم
تو هم برام شدی مثل بقیه....چرا باید بری؟؟چرا مجبوری؟؟"


دست های لرزانم را گرفت و ضمن اینکه گفت آرام باش ادامه داد:"چون اینجا کسی وجود نداره
که دوستم داشته باشه...."
قلبم هزار تکه شد....آتش گرفتم....
من را نمی دید یا خودش را به ندیدن و نفهمیدن میزد؟؟؟
چرا قصد دیوانه کردن مرا داشت....

romangram.com | @romangram_com