#پادشاه_من_پارت_508

به یاد داشته باشه که من نگاهتو دوست داشتم...اولین اشتباهتو دوست داشتم پاییزم...."
چرا چیزی از حرفش نفهمیدم؟؟؟
منظورش چه بود؟؟؟
چرا اینگونه حرف میزد....
چرا حرف هایش بوی غم میداد؟؟؟
چرا با این جمله اش قلبم را آشفته کرد؟؟؟
چه میخواست بگوید که خودش هم از آن عذاب میکشید....
متعجب نگاهش میکردم....بی هیچ حرف و صدایی....
نگاه مرا که دید سرش را پایین انداخت و گفت:"دلم برای امیرحسینم گفتن هات تنگ میشه...."
لبخند تلخی زدم و گفتم:"من تا ابد همینطور صدات میکنم امیرحسینم ...."
امیرحسین آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا آورد اما سعی داشت نگاهش در نگاهم گره
نخورد....
چشم های مشکی اش میلرزیدند و آرام و قرار نداشتند مثل قلب من...


بالاخره نفس عمیقی کشید و با حرفش خنجری زهر آلود به قلبم فرو کرد:"من دارم میرم
پاییز...."
بهت زده نگاهش کردم....
حتما شوخی میکرد....
خنده ای تلخ تر از زهر کردم و گفتم:"شوخی میکنی..."
سرش را به نشانه 'نه' تکان داد و سرش را پایین انداخت.....

romangram.com | @romangram_com