#پادشاه_من_پارت_507

کاش زمان می ایستاد....
در همین دقیقه و ثانیه....بی هیچ غم و دردی....بی هیچ اشک و آهی....
در همین لحظه که هردویمان خیره در چشمان هم هستیم....
همچنان داشتم به عمق نگاهش،نگاه میکردم که امیرحسین رشته ی کلام را در دست
گرفت:"دلم برای چشم های عسلیت تنگ میشه....برای همین زل زدنشون توی چشمام...."
لبخندی زدم:"حاضرم همیشه کنارت باشم تاتو هیچ وقت درد دلتنگی رو نچشی...."
او هم لبخند زد...
اما لبخندی که از تلخی اش کام من هم تلخ شد....
لبخند از روی لبم محو شد و متعجب و هراسان نگاهش کردم:"چیزی شده امیرحسین؟؟؟"
امیرحسین سری تکان داد و هول گفت:"فعلا نه....چی میخوای سفارش بدم؟"
در دلم غوغا به پا شد....
حالم آشوب شد....
دلشوره ی عجیبی گرفتم و دلم میخواست سریع متوجه شوم چه در سینه دارد که اینگونه شد....


آب دهانم را قورت دادم:"جون به لبم نکن امیرحسینم....بگو چی شده؟؟؟"
امیرحسین که انگار قصد حرف زدن نداشت سریع بحث را عوض کرد:"قهوه و کیک شکلاتی
چطوره؟"
با حرص دندان هایم را بهم ساییدم و دیگر چیزی نگفتم و زل زدم به نقطه ای نا معلوم....
قلبم تند تند می تپید و تمام تنم را استرس به لرزه انداخته بود....
امیرحسین که سکوتم را که دید سرفه کرد و با صدای گرفته ای و پر از بغضی گفت:"همیشه اینو

romangram.com | @romangram_com