#پادشاه_من_پارت_506
همانطور که از کوچه خارج میشد گفت:"خب می شنوم..."
دست بردار نبود....
نفسم را با فوت بیرون دادم و ماجرای گفت و گویم را برایش تعریف کردم و تمام که شد منتظر
عکس العملش شدم.....
نفس عمیقی کشید و میان خنده اش دستم را دوباره گرفت و بالا برد و بوسید:"آخ قربون این
حسود خانوم...."
چشم غره ای رفتم که سریع جدی شد و گفت:"مادرت خیلی دوستت داره بفهم اینو خانوم
خوشگله..."
دستش را فشردم و سکوت کردم....
نمیدانم چرا اما دلم میخواست سکوت کنم و فقط صدای نفس کشیدنش را بشنوم....صدای تاپ و
توپ قلبش را.....
چقدر دلم برای این خواستنی سیاه چشم تنگ شده بود....
امیرحسین مقابل یک کافه ایستاد و گفت:"پیاده شو عزیزم...."
لبخندی روی لب هایم نشاندم و قبل از آن که پیاده شوم به ظرفی که روی داشبورد گذاشته بودم
اشاره کردم:"اینارو مامانم داد بدم بهت..."
امیرحسین آهسته و زیر لب تشکری کرد و سریع پیاده شد....
من هم شانه ای بالا انداختم و پیاده شدم و باهم و دست در دست هم وارد کافه شدیم....
رو به روی امیرحسین نشسته بودم و فقط نگاهش میکردم....
از نگاه کردم به آن صورت سفید و ته ریش هایش و دو چشمان سیاهش خسته نمی شدم....
romangram.com | @romangram_com