#پادشاه_من_پارت_505
هست و حتی یک بار هم سعی نکردی دلداریم بدی یه ذره محبتم هم بهم نکردی...ضربه ی بدی
بهم وارد کردی...حس کردم مامانم دیگه دوستم نداره و این یه درد بزرگ برای به دختر ..."
دستم را گرفت:"ببخشید اگه ناراحتت کردم پاییزم...واقعا فکر نمی کردم که ناراحت شده
باشی....آخه دختر من قلبش قد یه دریاست..."
برگشتم و چشم های اشکی ام نگاهش کردم:"نه مامان....رودخونه بود و الان خشک شده....دیگه
قلبی ندارم..."
صدای بوق ماشین نشان از آمدن امیرحسین میداد....
اشک هایم را پاک کردم و باغچه را دور زدم:"خداحافظ مامان..."
منتظر جوابش نشدم و سریع بیرون رفتم.....
کمی سبک شده بودم.....
این حرف ها در دلم سنگینی میکردند....
سریع سوار ماشینش شدم و بعد از نفس عمیقی نگاهش کردم:"سلام عزیزم...."
لبخندی زد:"سلام به روی ماهت...."
من هم متقابلا لبخند زدم و به رو به رویم نگاه کردم که امیرحسین دستم را در دستش گرفت و
گفت:"عزیز دل من چرا گریه کرده؟؟؟"
آهی کشیدم و چیزی نگفتم....یعنی نمی دانستم چه بگویم....
دستم را فشرد و با تحکم گفت:"با شما هستم خانوم محترم..."
آب دهانم را پایین فرستادم و گفتم:"چیزی نیست..."
دستم را رها کرد و استارت زد....
romangram.com | @romangram_com