#پادشاه_من_پارت_504

بیشتر میبینم....امیرحسین خودش نمیخواد بیاد اینجا..."
مادرم لبخندی زد و خم شد و گونه ام را بوسید:"الهی قربونت برم....منم که نگفتم شما مقصری
که..."
رو برگرداندم و گفتم:مامان یه چیز بپرسم جون پاییز راستشو میگی؟؟؟"
دستش را روی سرم کشید:"شما روتو از ما نگیر هزارتا سوال بپرس...."
نگاهش کردم....
چقدر عوض شده بود....
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"شما منو دیگه دوست نداری،نه؟؟؟امیرحسین جای منو تو قلبت
گرفته نه؟؟"
متعجب نگاهم کرد و گفت:"چی باعث شده گل دختر من این فکر رو بکنه؟؟؟آخه مگه میشه من
همدم و مونسمو دوست نداشته باشم؟؟؟اصلا کی میتونه جای پاییز منو بگیره؟؟؟"


با چشم های اشکی ام نگاهش کردم:"واقعا؟؟؟
مادرم محکم مرا در آغوش گرفت و سرم را بوسید:"آره الهی فدات بشم...آره دختر نازم....کسی
نمیتونه جای تورو تو قلبم بگیره...."
او را از خودم جدا کردم و گفتم:"اما حرکاتت اینو نشون نمیده مامان...."
با تعجب نگاهم کرد:"یعنی چی؟؟"
نفسم را با فوت بیرون دادم و پشتم را به او کردم و گفتم:"من دوهفته این جا نبودم...شد یه بار
بهم زنگ بزنی؟حالم بپرسی؟؟یه بار نشد زنگ بزنی بگم پاییز چطوری؟وقتی هم که اومدم همه
توجهت به امیرحسین بود و انگار اصلا پاییزی وجود نداره....جدا از درد و غمی که تو قلمبه و

romangram.com | @romangram_com