#پادشاه_من_پارت_503
لبخندی زد و پاهایش را بالا گذاشت و روی تختم دراز کشید:"تا بیای بیرون من هیچ جا نمی
رم....یعنی بدون تو هیچ جا نمی رم..."
ناخودآگاه لبخندی زدم و سمتم کمدم رفتم
*******
نگاهی به حیاط خانه مان انداختم....
دو روز گذشته بود از آن روز وحشتناک....
روزی که با حرف هایی از رفتن امیرحسین گذشت....
روزی که هر لحظه اش آرزوی مرگ میکردم....
محبت های مادرم به امیرحسین بیشتر از هرچیزی روی اعصابم بود و حسودی ام را برمی
انگیخت....
سری تکان دادم و شروع کردم به آب دادن گل های باغچه....
بوی نم چنان دلنشین بود که دلم میخواست ساعت ها بنشینم و آن بو را استشمام کنم اما حیف
که با امیرحسین قرار داشتم....
نفس عمیقی کشیدم و آب پاش را روی زمین گذاشتم و روی تخت نشستم که صدای مادرم به
گوشم خورد:"پاییز جان مادر؟؟"
سمتش چرخیدم و نگاهش کردم:"جونم مامان؟؟"
سریع از پله ها پایین آمد و ظرفی در دستم گذاشت:"اینو بده به امیرحسین....تو این دو روز که
نیومد اینجا....تو بیشتر از ما میبینش...اینو بده بهش...."
از جایم بلند شدم و ظرف را محکم گرفتم و گفتم:"واقعا من مقصر نیستم که امیرحسین رو
romangram.com | @romangram_com