#پادشاه_من_پارت_502
از عصبانیت تند تند نفس میکشیدم....
تازه آرام شده بودم....تازه قلبم به آرامش رسیده بود...
نگاه تندی به امیرحسین انداختم و با عجله وارد اتاقم شدم و در را محکم بستم....
گویا واقعا قصد داشت مرا دیوانه کند....
روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرفتم و مدام نفس عمیق میکشیدم تا کمی آرام
شوم که در باز شد...
سرم را بالا نیاوردم مطمئن بودم امیرحسین است....
کنارم که نشست دستش را دور شانه ام انداخت و مرا محکم به خودش چسباند:"چی شدی پاییز
من؟؟"
دست هایم را انداختم و گفتم:"گفتی میخوای بری؟؟"
خم شد و سرم را بوسید:"میرم اما الان نه..."
وحشت زده نگاهش کردم:"بدون من؟؟؟"
آهی کشید و سکوت کرد....
و سکوت یعنی بله....یعنی بدون من قصد رفتن دارد....
نگاهم پر از اشک شد اما به روی خودم نیاوردم و ساکت شدم....
حتما قصد شوخی داشت....
باید شوخی باشد....
دستش را روی شانه ام زد:"پاشو لباس هاتو عوض کن و برو یه دوش بگیر....خسته ای..."
بلند شدم و مقابلش ایستادم:"نری ها..."
romangram.com | @romangram_com