#پادشاه_من_پارت_501
نگاهش کردم....
چقدر خوب بود که از آن بیمارستان لعنتی مرخص شده است و چه عالی است که مادرم را صحیح
و سالم میبینم....
لبخندی زدم:"ممنون مامان..."
به رویم لبخند پر از شوقی زد:"نوش جونت عزیزکم...."
با دست آزادم خم شدم و استکان چای را برداشتم و سمت امیرحسین گرفتم:"بیا عزیزم..."
آب دهانش را قورت داد و آهسته گفت:"حالم بده پاییز...دیگه نمیتونم بمونم....نگاه های مادرت
عذابم میده....این نگاه ها حق توئه نه من...."
با انگشت اشاره ام دستش را نوازش کردم:"آروم باش جان دلم....اگر سختته میخوای بری تو اتاق
من؟؟؟در ضمن از این بعد این نگاه ها فقط متعلق به توئه نه من فراموش شده...."
امیرحسین نگاه پر از غمش را به چشمانم انداخت و گفت:"من این رو نمیخوام....من اصلا نمیخوام
بمونم....من موندنی نیستم...نه تو این شهر و نه تو این کشور....اما دلم میخواد تو همین چند روزی
که هستم خوشحالی تو رو ببینم...."
چشم هایم گرد شد....
چه می گفت...
از رفتن گفت؟؟؟
از نبودن در این شهر و کشور؟؟؟
دستم را محکم از دستش کشیدم و با عصبانیت بلند شدم:"چی میگی؟؟"
پدر و مادرم با تعجب به من و امیرحسین نگاه میکردند....
romangram.com | @romangram_com