#پادشاه_من_پارت_500
مادرم اشک هایش را پاک کرد و نگاهی به من اخم کرده انداخت:"دختر قشنگم..."
و آغوشش را برایم باز کرد....
پای رفتن نداشتم....
سرم را پایین انداختم و خودم را بیشتر به امیرحسین چسباندم که امیرحسین در گوشم
گفت:"دلتنگته ها..."
پوزخندی زدم و جوابش را ندادم....
او فقط پسرش را میدید...
چطور برای به آغوش گرفتن امیرحسین جلو آمد و برای بغل کردن من خودم باید سمتش بروم؟؟
مسخره است....نیامده جایم را گرفته بود...
مادرم متعجب نگاهم کرد و گفت:"نمیای پاییز؟؟؟"
نفسم را با فوت بیرون دادم و گفتم:"بهتره بریم داخل....امیرحسین خسته اس...."
مادرم دست هایش را با ناراحتی انداخت و کنار رفت تا داخل برویم...
محال بود لحظه ای دست امیرحسین را رها کنم....محال....
روبه روی تلوزیون،جای همیشگی پدرم نشستیم....
عجیب بود که با من مثل مهمان ها رفتار میکردند....البته فقط مادرم.... چهارزانو نشستم و
خواستم دستم را از دست امیرحسین بیرون بکشم که برگشت و نگاهم کرد و ملتمس
گفت:"رهام نکن...."
ناخواسته لبخندی زدم:"چشم..."
مادرم سینی چای را مقابل ما گذاشت و گفت:"خسته ی راهید حتما...بفرمایید..."
romangram.com | @romangram_com