#پادشاه_من_پارت_499

امیرحسینم سعی داشت خودش را قوی نشان دهد و ای کاش کمی موفق می بود....
همزمان سمت در خانه قدم برداشتیم و من اول امیرحسین را داخل فرستادم و بعد خودم.....
مادرم بالای آن ایوان کوچک ایستاده بود و زل زده بود به ما....یا بهتر است بگویم زل زده بود به
امیرحسین....
امیرحسین دستم را محکم فشرد و نفس عمیقی کشید....
تن او هم سرد بود....حتی سرد تر از من....
وارد آن راهروی کوچک سرسبز،بین دو باغچه ی کوچک مان شدیم و همانجا متوقف شدیم....
یعنی فشار دست امیرحسین از جلو نرفتن بیشتر را برایم گوشزد کرد....
با دو دستم امیرحسین را چسبیده بودم و حاضر نبودم رهایش کنم...
مادرم سریع از پله ها با شوق پایین آمد و روبه روی امیرحسین ایستاد....


دستش را بالا آورد و با صدایی ناباورانه گفت:"بالاخره اومد....پسرم اومد...پاره ی تنم اومد....جگر
گوشه ام اومد..."
و سریع امیرحسین را در بغلش گرفت....
خواستم بروم و تنهایشان بگذارم مادر و پسر را....
اما امیرحسین چنان دستم را محکم گرفته بود که نتوانستم تکان بخورم....انگار او هم دلش نمی
خواست من از او جدا شوم و همین کارش باعث تسکین قلبم شد....
امیرحسین به زور خودش را از مادرم که او را محکم گرفته بود جدا کرد و کنار من ایستاد و دستم
را دوباره فشرد....
تند تند نفس میکشید و نیاز به یک استراحت داشت....

romangram.com | @romangram_com