#پادشاه_من_پارت_498
دستم را مقابل دهانم گرفتم تا صدای گریه ام بلند نشود....
پدرم دست های لرزانش را بالا برد و دور صورت تکیده ی امیرحسین قاب کرد و
گفت:"پو....پویانم....پ ....پسرم..."
و به ثانیه نکشید محکم امیرحسین را در آغوشش جای داد و دست نوازش بر سرش کشید و برای
این لحظه ی سخت اشک ریخت....
امیرحسین حرکتی نمی کرد و فقط به زمین نگاه میکرد...
کاش اشک می ریخت و خالی میشد از این درد مهیب....
قلبم فشرده شد....مچاله شد از اشک های پدرم....
او هم داشت عذاب میکشید....
او بیشتر از عذاب وجدانش رنج میکشید....
از بخشیده نشدنش از طرف امیرحسین....
پدرم بالاخره رضایت داد و امیرحسین را از خود جدا کرد و زل زد به صورت بی حس امیرحسین...
پدرم دستش را روی ته ریش امیرحسین کشید و با صدای پر از بغض و گرفته اش گفت:"خوش
اومدی پسرم...خوش اومدی..."
و آن قدر سریع وارد خانه شد و مادرم را صدا زد که ترسیدم....
نگاهم را دوباره به امیرحسین انداختم....
نفس نفس میزد و دستش روی قلبش بود و دست دیگرش سمت من دراز....
دستی روی گونه ی خیس از اشکم کشیدم و سمتش دویدم و سریع دستش را گرفتم که با صدای
بغض آلودش گفت:"مگه قرار نشد دیگه گریه نکنی...."
romangram.com | @romangram_com