#پادشاه_من_پارت_497
لبخند دندان نمای زیبایی زد و گفت:"بیا تو قربونت برم..."
سرفه ای کردم و سرم را برگرداندم و به امیرحسین که کنار دیوار ایستاده است نگاه کردم....
آنقدر چهره اش غم داشت و آنقدر شکسته شده بود که دلم برایش سوخت....
او نباید این قدر زجر میکشید....
حق استاد مغرور من این نبود....
به پدرم نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"من تنها نیستم بابایی..."
و از جلوی در کنار رفتم و اجازه دادم پدرم بیرون بیایید و پسرش،امیرحسین را ببیند...
و چه عذاب آور بود این ملاقات....
چه برای من و چه برای امیرحسین....
او قبلا به عنوان پدر عشقش پدرم را در آغوش می گرفت و حالا به عنوان پد ر خودش....
و چه وحشتناک است این تغییر عنوان ها...
پدرم هاج و واج به امیرحسین نگاه میکرد....
شاید هنوز هم باور نمی کرد که پسرش را بعد از بیست و هشت سال پیدا کرده....
پسری که خودش،با دستان خودش به دست دلال سپرد....
یک قدم جلو رفت....
امیرحسین سرش پایین بود و زل زده بود به آسفال ت کوچه....
پدرم یک قدم دیگر برداشت و دقیق رو به رویش ایستاد....
یعنی واقعا امیرحسین چه حالی داشت؟؟؟
در آن لحظه چه آرزو میکرد؟؟؟
romangram.com | @romangram_com