#پادشاه_من_پارت_496
نمیدانم....
حرکتی نکردم و سمت امیرحسین برگشتم که پویان گفت:"خب دیگه...من رفع زحمت میکنم....با
اجازه...خدانگهدار...."
آنقدر در دلم آشوب بود که یادم رفت تعارف کنم .....
امیرحسین بی حرکتی مرا که دید گفت:"وقت تلف نکن پاییزم....زنگ بزن عزیزم....بزار تموم بشه
این استرس لعنتی...زنگ بزن...."
باز کاسه ی چشمم پر شد از اشک و با حالی آشفته سمت در چرخیدم و چشم هایم را بستم....
صلواتی فرستادم و زنگ را فشار دادم و خودم را خلاص کردم....
صدای دویدن کسی نشان از این میداد که میخواهند در را باز کنند...
چند ثانیه بعد در باز شد و چشم های خیسم برخورد کرد با چشم های منتظر پدرم....
تا مرا دید گل از گلش شکفت و انگار دنیا را برایش کادو پیچی کرده و فرستاده ای....
جلو آمد و محکم مرا در آغوش گرفت و گفت:"آخیش....بالاخره اومد دخترکم....بالاخره اومد
عزیزکم....قربونت برم بابایی....چقدر دیر اومدی؟؟؟نمیگی یه پدری داره اونجا انتظارت رو می
کشه؟؟؟"
لبخندی زدم....
تک تک کلماتش و جمله هایش آنقدر روح بیمارم را نوازش دادند که یادم رفت چه غم بزرگی در
سینه ام دارم....
سر شانه اش را بوسیدم و از او جدا شدم و گفتم:"منم خیلی دل تنگتون بودم....اتفاقی افتاد که
مجبور شدم بیشتر بمونم...."
romangram.com | @romangram_com