#پادشاه_من_پارت_495
اونجا..."
نگاهش را از من گرفت و زل زد به روبه رویش:"می خوابید من باهاش صحبت کنم؟؟؟شاید من
تونستم راضیش کنم...."
بهترین کار همین بود....
راضی کردنش سخت بود چون خودم راضی به آمدنش نیستم....
سرم را به نشانه ی باشد تکان دادم و گفتم:"ممنون میشم..."
و این آخرین جمله ای بود که تا مقصد به زبان آوردم.....
نگاهی به در سفید رنگ کوچک خانه مان نگاه کردم و بعد به ماشین پویان نگاه کردم....
هنوز داشت با امیرحسین حرف میزد....
قلبم چنان به قفسه سینه ام کوبیده میشد که تمام تنم را به لرزه انداخته بود....
دستم را به دیوار زده بودم که مبادا بر اثر سرگیجه پخش زمین شوم....
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که صدای باز و بسته شدن در ماشین آمد....
هول و نگران به پویان و امیرحسین نگاه کردم....
پویان لبخندی زد و سرش را تکان داد و این یعنی پیروزی....یعنی راضی شدن امیرحسین....دقیق
همان چیزی که نمیخواستم و دعا میکردم که امیرحسین راضی نشود....
امیرحسین کنارم ایستاد و نفسش را با فوت بیرون داد و گفت:"زنگ بزن...."
تا این را گفت از دیوار کنده شدم و دست لرزانم را مثل یک ربات روی زنگ گذاشتم اما نمیدانم
چرا قدرت فشار دادنش را نداشتم....
چرا دلم نمی خواست به عنوان همان برادر گمشده و عزیزدردانه ی مادرم وارد خانه شود را
romangram.com | @romangram_com