#پادشاه_من_پارت_494

با چشم های نیمه بازم به پویان نگاه کردم و با صدای بمی گفتم:"چیزی شده؟؟؟"
از آیینه نگاهم کرد و باز از همان لبخند های مهربانش را نثارم کرد و گفت:"گلوم درد میکنه...فکر
کنم سرما خوردم....چیزی نیست....شما بخوابید....ببخشید بیدارتون کردم..."
لبخند کج و غمگینی زدم و سرم را سمت امیرحسین چرخاندم....
او هم به آرامی و معصوم به خواب رفته بود با این که هنوز موبایلش دستش بود و صفحه اش
روشن....
دستم را آهسته جلو بردم و یواش موبایلش را از دستش بیرون کشیدم و به عکسی که روی
صفحه بود نگاه کردم....
باور کردنی نبود....
او در این همه مدت خیره شده بود به همان تک عکس دونفره مان در شب تولدش....


چقدر آن شب خندان و خوشحال بودیم....
چقدر دلم برای دوباره خندیدن تنگ شده بود....
قطره اشکی که از چشمم چکید را پاک کردم و خم شدم و روی موهای ژولیده اش را بوسیدم و از
او فاصله گرفتم و دوباره به بیرون خیره شدم....
زیبایی های بی اندازه و درخت های سرسبز و اردیبهشتی تمام شده بودند....انگار به تهران
نزدیک میشدیم....
چشم هایم را دوباره بستم که پویان با صدای گرفته ای گفت:"امیرحسین میخواد بیاد خونه ی
شما؟؟؟"
از آیینه نگاهی به چشما ن آبی خسته اش نگاه کردم و گفتم:"نمیدونم....اگر قبول کنه آره...میاد

romangram.com | @romangram_com