#پادشاه_من_پارت_493

پویان بیچاره به آرامی حرکت می کرد و من فقط چشم دوخته بودم به درخت هایی که کنار جاده
بودند...
و امیرحسین سرش را پایین انداخته بود و مشغول زیر و رو کردم گالری عکس هایش بود....
همیشه خیال میکردم بدترین اتفاق ها فقط در فیلم و داستان ها اتفاق می افتد و هیچ وقت فکر
نمی کردم خودم به بدترین شرایط دچار شوم.....
دو هفته در کنار امیرحسینم بودم....
اگرچه حال خوشی نداشتیم اما خاطره ساخته بودیم....
شب های دو نفره مان کنار دریا....
در گوش هم زمزمه های عاشقانه خواندن کارمان شده بود.....


نفس عمیقی کشیدم و سرم را از شیشه برداشتم و پشتی صندلی تکیه اش دادم....
یاد آن دوران بخیر که هنوز دنیای بچگی ام را داشتم و نمی دانستم برادرم کجاست و عاشقی
چیست....
کاش هیچ گاه بزرگ نمی شدم....
کاش زندگی انسان ها میان انبوهی از این کاش ها خلاصه نمی شد....
چشم هایم را بستم و با فکری آشفته و هزار فکر و دلهره برای رویاروی امیرحسین و پدر و مادرم
به خواب رفتم....
به خوابی که ای کاش هیچ وقت به بیداری نمی رسید....
__________________
صدای سرفه هایی مرا از خواب بیدار کرد....

romangram.com | @romangram_com