#پادشاه_من_پارت_492
دلم میخواست پرنده میشدم و یک شب از این زمین می پریدم و میرفتم....
پرنده میشدم و بی دغدغه زندگی ام را آغاز میکردم....
صدای آرام امیرحسین باعث شد چشم هایم را باز کنم....
دستش را سمتم گرفت تا بلند شوم....
دستی روی اشک هایم کشیدم و دستم را درون دستش گذاشتم و بلند شدم....
نگاهی به چشمانم انداخت و یک دفعه و محکم مرا در آغوش گرفت و فشرد و در گوشم زمزمه
کرد:"آروم باش عزیزکم...قبول کن این سرنوشت رو....این که من برادرتم و تو خ....و تو
خواهرم....قبول کن...."
قلبم آنقدر تند تند میزد که صدایش را واضح و زیر صدای امیرحسین میشنیدم...
امیرحسین دستش را روی سرم کشید و گفت:"دیگه گریه نکن...."
خودم را عقب کشیدم و نگاهش کردم....
خودش داشت اشک می ریخت و مرا منع می کرد....
او بیشتر از من قلبش شکسته بود....
و چه سخت است تمام روز درد خودت را که هیچ درد عشقت را هم به دوش بکشی و خم به ابرو
نیاوری....
سخت است.....سخت....
هر سه ساکت بودیم....
حالمان خوب نبود....
دلگیر تر از یک هوای ابری بودیم....
romangram.com | @romangram_com