#پادشاه_من_پارت_491
به سختی بابا و پایین میشد....
بغضم را فرو خوردم و دست لرزانم را روی قلبش گذاشتم و گفتم:"همه چیز تموم شد
امیرحسین....همه چیز...."
امیرحسین چشم هایش را بست و دستش را روی دستم گذاشت و گفت:"آره پاییزم...تموم
شد...."
بدتر از این نمی شد....
مگر یک انسان چقدر طاقت غم دارد؟؟
چقدر تحمل رنج دارد؟؟
چرا من و امیرحسین اینگونه امتحان شدیم؟؟؟
امتحانی که سخت است سربلند بیرون بیایی از آن...
نگاه اشکی ام را به دکتر که حالت متأثری به خود گرفته بود انداختم و با عجله بلند شدم و از
اتاقش بیرون رفتم....
دلم میخواست جیغ بکشم و فریاد بزنم خدایا نه....
خدایا من نمیخواهم امیرحسین برادرم باشد....
به دیوار تکیه کردم و چشم هایم را بستم....
زانو هایم آنقدر سست شده بود که از روی دیوار سُر خوردم و روی زمین افتادم...
چه میشد اگر بردار نداشتم....
خدایا چرا اشتباه دیگری زندگی مرا خراب کند....
چرا من بازیچه شدم....چرا من؟؟؟
romangram.com | @romangram_com