#پادشاه_من_پارت_490

وارد اتاق دکتر شدیم و هر سه نشستیم....
دکتر نگاهی به من و امیرحسین کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:"فقط بخاطر پویان جان
جواب رو سریع حاضر کردم....بالاخره یکی از دوستان خوبمه...."
برگه های آزمایش را بالا گرفت و سمت ما گرفت:"بفرمایید...."
امیرحسین آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و گفت:"جواب منفی .....مگه نه دکتر؟؟"
دکتر دوباره برگه ها را روی میزش گذاشت و در سکوت به آن ورق های لعنتی چشم دوخت....
عینکش را بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت:"عرض کنم که...نمیدونم بگم خوشبختانه یا
متأسفانه...."
انگشت اشاره اش را به برگه ها زد و گفت:"جواب آزمایش مثبت ..."


اتاق دور سرم می چرخید.....
تمام شد....
گمانم به یقین تبدیل شد....
من و امیرحسین واقعا خواهر و برادر بودیم.....
دهانم خشک شده بود و به سختی نفس میکشیدم....
با چشمان اشکی ام به امیرحسین نگاه کردم.....
چیزی در صورتش نبود....
نه غم و نه هیچ حس دیگری.....
حتی پلک هم نمی زد....
نگاهم رفت روی سینه اش....

romangram.com | @romangram_com