#پادشاه_من_پارت_489

اجازه میگرم و میبرمت تو محوطه تا یکم هوا بخوری..."
لبخند اطمینان بخشی زدم و بلند شدم و گفتم:"من برم دیگه..."
مچ دستم را محکم گرفت و با همان صدای گرفته و بم گفت:"نرو...."
خنده ام گرفت....
دفعه ی قبل که آمدم گفت برو و الان...
سمتش برگشتم و دستم را لای موهایش بردم و با انگشت شصتم پیشانی اش را نوازش دادم و
گفتم:"چند دقیقه پیش که میگفتی برو...چی شد؟"
ماسک را پایین داد و بعد از سرفه ای گفت:"فراموش کردن تو هنر میخواد و من بی هنر ترین
انسان عالمم..."


*******
دست امیرحسین را محکم گرفته بودم که مبادا از دست بدهمش....
بعداز دوهفته دوباره پایمان به بیمارستان باز میشد....
برای گرفتن جواب آزمایش.....
آنقدر استرس و اضطراب داشتم که تمام تنم سرد بود و میلرزید.....
امیرحسین هم دست کمی از من نداشت.....
آیت الکرسی میخواندم و خدا را صدا میزدم...
فقط خدا میتوانست کمک کند....
فقط او میتوانست کاری کند که جواب آزمایش منفی باشد و من و امیرحسین،خواهر و برادر
نباشیم.....

romangram.com | @romangram_com