#پادشاه_من_پارت_488
چند روزی میشد که با خدای خودم حرف نزده بودم....
آنقدر اتفاق و مشکل پیش رویم گذاشت که خودش را هم فراموش کرده بودم....
بعد از این که وضو گرفتم وارد نمازخانه شدم و چادر سر کردم و گوشه ای ایستادم.....
آنقدر فضا ساکت و روحانی دلنشین بود که انگار واقعا میخواهم به دیدار خدا بروم.....
و چه ملاقاتی زیباتر از این....
نمازم که تمام شد رو به قبله نشستم و تسبیح را برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن و یاد خدا
کردن.....
سلامتی امیرحسین از همه چیز مهم تر بود و در آن لحظه فقط همین را از خدا خواستم....
از نمازخانه که بیرون آمدم پویان با عجله سمتم آمد و گفت:"چقدر طول کشید
خانوم؟؟امیرحسین بیدار شد و سراغ شمارو می گرفت..."
لبخندی زدم:"الان میرم...."
منتظر حرفی یا سخنی از او نشدم و با عجله خودم را به اتاق امیرحسین رساندم و سریع وارد
شدم.....
قدم دوم که برداشتم چشم هایش را باز کرد و ملتمس گفت:"میخوام برم خونه پاییز..."
لبخندی زدم و کنارش روی صندلی نشستم و دستش را گرفتم:"الهی قربونت برم....می ریم
عزیزم.....خوب خوب که شدی باهم میریم...."
سرش را تکان داد و ماسک اکسیژن را پایین انداخت:"خسته شدم از بیمارستان...از این محیط
بسته....از این تنهایی..."
ماسک را سر جایش گذاشتم و گفتم:"اولا این رو انقدر برندار...دوما یکم که بهتر شدی از دکترت
romangram.com | @romangram_com