#پادشاه_من_پارت_487
این کار بعیده...."
سرم را تکان دادم و به امیرحسین که به آرامی خوابیده بود نگاه کردم و گفتم:"اگر اخلاقش به
داییش شبیه باشه شک ندارم که کاره خودش ...اون هم مثل داییش خواسته انتقام بگیره..."
پویان جلو آمد و به دیوار شیشه ای تکیه کرد و گفت:"من این آقا رو نمی شناسم ولی امیدوارم
که این کار رو کرده باشه...."
متعجب نگاهش کردم و قبل از این که دلیل حرفش را بپرسم خودش گفت:"بخاطر اینکه واقعا
دیدن حال بد امیرحسین حالم رو بد میکنه...دیدن اینکه امیرحسین داره ذره ذره آب میشه
داغونم میکنه....شما چقدر دوستش داری؟؟تا بی نهایت مگه نه؟؟؟منم خیلی دوستش دارم....تازه
پیداش کردم و بعد از چندسال فهمیدم پسرعمو دارم.....دلم نمیخواد این نسبت فامیلی بینمون
دروغی باشه....دلم میخواد الان که پسرعمومه و مثل داداشم دوستش دارم تا ابد اینطوری
باشه...."
حرف هایش قلبم را آرام کردند....
گویا امیرحسین به جز این که مرا به خوبی می تواند آرام کند همدم و برادر خوبی هم هست.....
کاش تمام حرف های پویان به حقیقت می پیوست....
لبخندی به روی پویان زدم و گفتم:"انشاالله که همینطوره...."
نگاهی به ساعت انداختم و بعد رو به پویان گفتم:"من میرم نماز بخونم....تو این مدت به کل
فراموش کرده بودم....شما مراقب امیرحسین باشید..."
لبخند مهربانی زد:"چشم...التماس دعا...."
سرم را تکان دادم و سریع راه نمازخانه را در پیش گرفتم....
romangram.com | @romangram_com