#پادشاه_من_پارت_542

سمت در رفتم و با خوشحالی گفت:"امروز حاجی که ته بازار حجره داره برام کار پیدا
کرده....کاری نداری من برم؟"
چشم هایم را بستم و تنها سرم را تکان دادم و خداحافظی کردم...
پدرم که بیرون رفت صداها بیشتر شد....
دور خودم می چرخیدم و جیغ میزدم....
حال خوشی نداشتم....صداها یا زیاد میشدند و یا قطع....
از سر درد دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم.....آنقدر جیغ زده بودم که دیگر نای نفس
کشیدن نداشتم....
وسط خانه زانو زدم و سرم را روی زمین گذاشتم.....
در این چهار روزی که پویان نبود بدتر شده بودم.....
حال و هوایم بدتر شده بود....
صداهای عجیب و غریب می شنیدم و کسی مدام صدایم میزد....
نفس عمیقی کشیدم و اشک هایم را که روی صورتم پهن شده بودند را پاک کردم که صدای
امیرحسین به گوشم خورد:"پاییزم..."
از جا پریدم....چقدر صدایش نزدیک و واضح بود....
با وحشت اطرافم را نگاه کردم....روی راه پله ها ایستاده بود....
با همان لبخند زیبای همیشگی اش....
اما او کی آمده بود که متوجه نشدم....
آب دهانم را پایین فرستادم و بریده بریده گفتم:"اَ....اَمیر...امیرحسین



romangram.com | @romangram_com