#پادشاه_من_پارت_485

لبخندی زد:"خواهش میکنم...."
دوباره کنار هم نشستیم و باز سکوت کردیم....
باید او کار های آزمایش را برایمان انجام میداد....
سرفه ای کردم و نگاهش کردم:"میشه برامون نوبت بگیرید؟؟؟"
سری تکان داد:"حتما....توی همین بیمارستان آشنا دارم...."
لبخند کجی زدم و تمام تشکراتم را درون چشمانم ریختم و گفتم:"ممنون آقا پویان.....واقعا اگر
شما نبودید من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم....ممنون...."


برق خاصی درون چشمانش رفت و با لبخند دلنشینی نگاهم کرد و گفت:"وظیفه
اس....امیرحسین مثله برادرمه و شما هم مثله....."
لبش را گزید و ادامه نداد....
من برایش مثل چه بودم خدا میداند....
انگار دنبال یک واژه ای می گشت که خودش از آن راضی باشد اما پیدا نمی شد....
بیخیال ادامه ی حرفش شدم و سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود را به زبان آوردم:"میگم آقا
پویان؟"
نگاهم کرد و با خجالت گفت:"جانم؟"
نگاه تیزی به او انداختم و چشم غره ای رفتم....
حق نداشت اینگونه جوابم را بدهد....
فقط امیرحسین مجاز است این کلمه را به کار ببرد.....
نگاهم را که دید سرش را برگرداند و به دیوار بلند بیمارستان نگاه کرد و با صدای گرفته ای

romangram.com | @romangram_com