#پادشاه_من_پارت_484
صدایش بلند شد و گیرا... خوشحالی به او هم سرایت کرد:"سلام دخترکم....جون دلم....آخ که
دلم براے صدات تنگ شده بود....کجایی جان پدر؟؟؟"
لبخندی زدم....
اگر این محبت های پدرم نبود قطعا از بی توجهی های مادرم دق میکردم....مادرم که به کل با پیدا
شدن پسرش مرا از یاد برد....
گویی مرا از سر راه آورده اند.....
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"منم دلم برات یه ذره شده.....زود میایم بابا...الان.....الان
نوشهر،ویلای آقای کاشف هستیم..."
صدایش باز رنگ غم گرفت:"با امیرحسین حرف زدی؟؟؟میاد؟؟؟"
نگاهی به ساختمان بیمارستان انداختم و همراه با آهی گفتم:"میاییم..."
تا خواست چیزی بگوید صدای مادرم به گوشم خورد:"پاییز؟"
چقدر هم دلتنگ او،مهر جانم بودم....
خنده ی کوتاهی کردم:"سلام مامانم..."
صدای غمگینش در گوشم رفت و مغزم را درگیر کرد:"سلام عزیزم...خوبی جان دلم؟؟؟"
انگار بالاخره یادش آمد که حالم را بپرسد....نفس عمیق کشیدم و گفتم:"صدای شمارو که بشنوم
خوب میشم...شما خوبید؟؟؟"
آهی کشید:"آره دخترکم....امیرحسین کجاست؟؟؟حالش خوبه؟؟؟"
با هزار دروغ و حرف های الکی مادرم را راضی کردم که امیرحسین راضی شده و می آید....
تماس را قطع کردم و سمت پویان برگشتم و موبایلش را سمتش گرفتم:"ممنون...."
romangram.com | @romangram_com