#پادشاه_من_پارت_483

سوالم مبهم و بود و پیچیده....
نفسی تازه کرد و نگاهم کرد....
لبخندی زد و با مهربانی گفت:"چون از ته دلت عاشقش بودی..."
آهی کشیدم و نگاه از او گرفتم و به آسمان صاف و زیبای سرم زل زدم و آرام زمزمه کردم:"یعنی
میشه جواب آزمایش اشتباه باشه؟؟؟"
نفسش را با فوت را بیرون داد و گفت:"شاید...."
زیر چشمی نگاهش کردم و پرسیدم:"میشه اینجا دوباره آزمایش بدیم؟؟؟دعا میکنم اینبار جواب
منفی باشه...."


لبخندی زد و باز با همان لحن مهربان و گیرایش گفت:"انشاالله...."
کمی آرام گرفتم....
هوای دلپذیر بهاری نوشهر جانم را تازه کرده بود....
چشم هایم می سوختند از اشک های زیاد....
خمیازه ای کشیدم و گفتم:"موبایلتون همراهتون هست؟؟؟"
بدون اینکه بپرسد برای چه میخواهی و چرا دست درون جیبش کرد و موبایلش را سمتم
گرفت:"بفرمایید..."
زیر لب تشکری کردم و بلند شدم....
باید جایی خلوت با پدرم حرف میزدم و رفع دلتنگی میکردم.....
بوق دومی که خورد جواب داد:"بله؟؟؟"
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست و با شوق گفتم:"سلام بابایی..."

romangram.com | @romangram_com