#پادشاه_من_پارت_482

خم شدم و دستش را بوسیدم و سریع صاف ایستادم و گفتم:"من برو بیرون دیگه..."
چشم هایش را بست و سرش را چرخاند سمت دیگری و گفت:"برو تهران...."
دستش را بالا آورد و به نشانه ی برو تکان داد و مُهر سکوت بر لب هایم زد و پاهایم را بیرون
کشید....
او هم در این شرایط سخت مرا از خودش دور میکرد...منی که برایش میمردم...
چرا کسی پیدا نمیشد و مرهمی روی قلب شکسته ام نمی گذارد؟؟؟
چرا کسی سعی در آرام کردن مرا ندارد؟؟؟
چرا کسی به من تنها نمیفهماند که امیرحسین برادرت است و نه عشقت؟؟؟


چرا کسی نیست....
چرا نمیتوانستم عقلانی فکر کنم و نتیجه بگیرم؟؟؟
صدای سرفه ی پویان از خیالم مرا بیرون آورد و بعد از سرفه اش نفسی تازه کرد و گفت:"بریم تو
محوطه؟؟؟؟"
نگاهی به ته راهرو انداختم و سر تکان دادم....
واقعا نیاز به هوا داشتم تا کمی نفسم سرجا آید....
با پویان وارد محوطه شدیم و کنار هم روی یکی از نیمکت ها نشستیم....
هردو ساکت بودیم....اما من دلم نمی خواست ساکت باشم....
دلم میخواست با کسی حرف بزنم....
نفسی آه مانند کشیدم و سوالی را که در ذهنم راه میرفت و خودنمایی میکرد را به زبان
آوردم:"چرا درمورد امیرحسین از عقلم استفاده نکردم؟؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com