#پادشاه_من_پارت_481

سرفه ای کرد و بعد از نفس عمیقی گفت:"منم....دلم....تنگ شده....واسه....دوباره خندیدن تو...."
نگاهم را به دستگاه های اطرافش انداختم و مثل خودش زمزمه کردم:"به زودی...."
نفس طولانی کشید و سریع ماسک را روی دهان و بینی اش گذاشت و باز نامفهوم لب زد:"برگرد
تهران....پیش خانوادت...."
اخمی بر پیشانی انداختم و نزدیکش شدم و زل زدم به چشمان خسته و بی خوابش و گفتم:"پس
تو چی؟؟؟"
با همان حال ناخوشش پوزخندی زد و گفت:"من خانواده ای ندارم....من هیچ کسی رو
ندارم....کسی منتظر من نیست..."


قلبم فشرده شد.....مچاله شد....
چطور این حرف را میزد....
باز بی اختیار شده بودم.....دیگر حتی نمیتوانستم جلوی ریزش اشک هایم را هم بگیرم....
قطره ای اشک از چشمم چکید و روی گونه ی امیرحسین افتاد و رو به پایین سُر خورد....
لبخندی زد و به سختی دستش را بالا آورد و اول روی گونه اش کشید و بعد بالاتر آورد و روی
گونه ی من کشید و گفت:"گریه نکن...."
سرم را تکان دادم و میان اشک و آهم گفتم:"نمیتونم...."
دوباره ماسک را پایین کشید و بریده بریده گفت:"بخاطر .....من...خواهش ....میکنم....."
نفس عمیقی کشید که اخم بر پیشانی اش افتاد و چشم هایش جمع شد.....
آهی کشید و با جان کندن گفت:"پاییزم...."
دست لرزانم را بالا بردم و ماسک را سر جایش گذاشتم با لحنی عصبی گفتم:"انقدر اینو برندار..."

romangram.com | @romangram_com