#پادشاه_من_پارت_480

لبش را با زبان خیس کرد و با لبخند دلنشینی گفت:"زود بیا ...."
با چشم از تو تشکر کردم و وارد اتاقم شدم....
پرده پلاستیکی را کنار زدم و به تختش رسیدم....
باز چشمان مشکی و جذاب و پرفروغش را بسته بود....
نفس عمیقی کشیدم و سریع اشک هایم را پاک کردم و گفتم:"امیرحسینم؟"
تکانی خورد و چشمانش را نیمه باز کرد....


جلوتر رفتم....
دقیق بالای سرش....
لبخندی زدم که نامفهوم از زیر آن ماسک اکسیژن گفت:"جانم؟"
خم شدم و روی پیشانی اش را بوسیدم و دوباره نگاهش کردم و گفتم:"خیلی سخته تو این
وضعیت ببینمت....چرا اینجوری شد آخه؟؟؟"
ماسک اکسیژن را پایین کشید و با صدای بم و گرفته ای گفت:"قبلا.....بهت.....گفته بو....بودم
....این ....اتفاق ب....برام می افته...."
دستم را نوازش وار روی دستش کشیدم و یا بغضی بزرگ در گلویم گفتم:"کی تموم میشه این
مصیبت ها؟؟؟"
لبخند کم جانی زد:"زود...خیلی زود...."
نگاهم را به چشمان نیمه بازش انداختم و گفتم:"انقدر دلم تنگ اون چشمای قشنگیه که زل بزنم
توش و غرق بشم تو آسمون پر ستارش...."
با انگشتش دستم را گرفت و مانع نوازش کردنم شد و به سختی ادا کرد:"منم...."

romangram.com | @romangram_com