#پادشاه_من_پارت_479

لبخند که زدم شدت اشک هایم بیشتر شد....
امیرحسین دستش که س رُم درونش بود را بالا آورد و روی گونه اش کشید و لب زد:"گریه نکن...."
این را گفت و قلبم تکه تکه کرد....جانم را به آتش کشید....
مگر میشد این حرکت را ببینم و اشک نریزم....چشمه اشکم فوران کرده بود....
لبخندی به رویم زد و باز لب زد:"بخند....من خوبم..."


لبم را به دندان گرفتم و از جلوی شیشه کنار رفتم....
دستم را مقابل دهانم گرفتم و زار زدم...
چرا این زندگی من تمام نمیشود...
چرا خدا جانم را نمیگیرد تا وضعیت عزیزانم را اینگونه نبینم؟
پویان سمتم آمد و مقابلم زانو زد:"آروم باشید پاییز خانوم....امیرحسین واقعا حالش
خوبه....نگران نباشید..."
بینی ام را بالا کشیدم و با چشم های خیسم نگاهش کردم و گفتم:"دارم میترکم....قلبم داره
منفجر میشه و احساس خفگی میکنم....نمیتونم آروم باشم....امیرحسینم اینجا رو تخت
بیمارستان و مادرم تهران رو تخت بیمارستان....چرا نمیمیرم؟؟؟چرا این زندگ ی لعنتی من تموم
نمیشه؟؟؟؟چراا؟؟؟؟" پویان سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"این حرف ها چیه؟؟؟هردوشون
خوبن خداروشکر...چرا امید به ادامه زندگی ندارید؟؟؟امید به آینده.....قطعا بعد از این همه
تاریکی
نگاهی به چشمان آبی اش کردم و بلند شدم.....
به در اتاق نگاه کردم و ملتمس گفتم:"میشه برم داخل؟؟؟توروخدا...."

romangram.com | @romangram_com