#پادشاه_من_پارت_478

لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم که گفت:"اتفاق وحشتناکی براتون افتاده....واقعا
فکر نمیکردم سرنوشت امیرحسین اینجوری باشه.....واقعا ناراحت کننده است...."
سرم را تکان دادم و سمت دیوار شیشه ای برگشتم....
دردناک ترین سرنوشت را خدا برای ما رقم زده بود....
گلایه نمیکنم از خدا اما حق من و امیرحسین این درد و این همه عذاب نبود....
دستم را روی شیشه گذاشتم و شروع کردم به اشک ریختن....


کاش هیچ وقت با امیرحسین آشنا نمی شدم....
کاش هیچ وقت وارد آن دانشگاه لعنتی نمی شدم....
من که چند سال دانشگاه رفتنم را به تعویق انداختم چه میشد به کل قید دانشگاه رفتن را
میزدم....
همه این اتفاق ها بخاطر عشق من به امیرحسینم بود....
کاش هیچ گاه عاشق نمی شدم....
عاشقی که به اینجا خطم شود بهتر است اصلا اتفاق نیفتاد....
اشتباه من عاشق شدنم بود.....
کاش عاشق نشده بودم.....کاش....
هنوز غرق در خیال بودم....
غرق در همان خیال های تاریک و تلخ....
چشم هایم را که باز کردم چشمان باز امیرحسین را دیدم....
قلبم جان تازه گرفت....

romangram.com | @romangram_com