#پادشاه_من_پارت_477

چشم هایش را بسته بود.... برای لحظه ای احساس کردم قلبم ایستاد....
دستم را مقابل دهانم گرفتم تا جیغ نزنم که پویان با دو وارد اتاق شد و گفت:"باید ببریمش
بیمارستان..."
دست و پایم را گم کردم...


چشم هایم گرد شده بود و فقط کار های پویان را نظاره میکردم و لال شده بودم.... حال
امیرحسینم خوب نبود.....
پویان با سختی امیرحسین بی جان را بلند کرد و به زحمت بیرون برد.....
خدا میداند آن لحظه بر من چه گذشت....
***
نگاه اشک بارم را به امیرحسین انداختم....
امیرحسینی که روی تخت خوابیده بود و دستگاه اکسیژن به او وصل کرده بودند و باز چشمان
زیبایش بسته بود....
قطره اشکی که از چشمم چکید را پاک کردم و سمت پویان برگشتم و با بغضی آشکار و عجیب در
صدایم گفتم:"چرا اینطوری شد؟؟؟"
سرش را پایین انداخت و دستش را روی پیشانی اش کشید:"امیرحسین باید بخاطر عملش چند
روز تحت مراقبت می بود....اما با بی فکری های خودش باعث شد این اتفاق بیفته.....دلم نمی
خواست کارش به بیمارستان بکشه اما حالش وخیم تر از اون چیزی بود که فکر میکردم....از
دست من هیچ کاری بر نمیومد....خداروشکر الان خیلی بهتره....نگران نباش.....اگر حرف گوش کنه
حالش زود خوب میشه....."

romangram.com | @romangram_com