#پادشاه_من_پارت_476

ناخودآگاه دستم روی قلبم رفت....
ضربان قلب من هم نامنظم بود....کند بود....
نگران او که میشدم جان از کف میدادم....


دنیایم با این قلبش هم آرامش ندارد....
پویان نگران از کنار تختش بلند شد و سمت کیف پزشکی اش که همیشه همراهش بود رفت و
چند بسته قرص آورد و دوباره کنارش نشست:"وقتی میگن باید تحت مراقبت باشی یعنی هیچ
کاری انجام ندی....آخه تو چقدر سرتقی مرد...."
نفسش را با حرص بیرون داد و رو به من گفت:"میشه یه لیوان آب بیارید؟؟؟"
جوابش را ندادم و فقط با عجله از اتاق بیرون رفتم و لیوان آبی برایش بردم....
صورتش از عرق خیس شده بود و تند تند نفس میکشید که پویان گفت:"میشه چند لحظه بیرون
باشی؟؟؟"
آب دهانم را قورت دادم و با ترس پرسیدم:"چرا؟؟"
نگاهم نکرد و فقط با تحکم گفت:"برو ..."
آنقدر حرفش را با قدرت گفت که سریع بیرون رفتم و در را محکم بستم....
نفس نفس میزدم و دستم را مشت کردم و به دیوار زدم تا فریاد نکشم... چند دقیقه مانند یک
ساعت طولانی گذشت که در اتاق باز شد....
پویان بی توجه به من سریع و هراسان سمت سوییچ ماشینش رفت و آن را برداشت و بیرون
دوید....
با ترس سمت اتاق رفتم و از لای در به امیرحسین نگاه کردم.... دستش از تخت پایین افتاده بود و

romangram.com | @romangram_com