#پادشاه_من_پارت_475

نگاه خسته ای به من انداخت و لبخند کم جانی زد و دوباره دستش را روی گردنم انداخت....
وقتی به در ویلا رسیدیم با خوشحالی دیدم که در باز است....


شروع کردم به صدا زدن پویان.....
بالاخره پزشک بود....
باید از او کمک میگرفتم....
نامش را که برای بار سوم خواندم از ویلا بیرون آمد و با عجله سمتمان آمد و نگران پرسید:"چی
شده؟؟؟"
اجازه توضیح یا حرفی نداد و دست امیرحسین را از روی گردنم برداشت و گفت:"شما برید
تختش رو آماده کنید،من میارمش...."
معطل نکردم و تا اتاقی که نمیدانم از چه کسی بود دویدم....
تخت دو نفره را آماده کردم و پتو را کنار زدم تا امیرحسین که خوابید رویش بکشم....
پویان به زحمت امیرحسین را روی تخت گذاشت و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و با تاسف
سر تکان داد:"تب داره...."
تنم به لرزه افتاد....
هر موقع که حالش بد میشود انگار تکه ای از وجودم را از من جدا میکنند....بدنم لمس شده بود و
قدرت حرکتم را از دست دادم....
هر موقع که حالش بد میشود انگار تکه ای از وجودم را از من جدا میکنند....
بدنم لمس شده بود و قدرت حرکتم را از دست دادم و مانند یک مجسمه فقط امیرحسین را نگاه
میکردم که پویان گفت:"ضربان قلبش هم نامنظم ...."

romangram.com | @romangram_com