#پادشاه_من_پارت_474

چشم هایش از درد جمع شد و به سختی ادا کرد:"قلبم...درد میکنه...."
دستم را زیر سرش گذاشتم و هول گفتم:"میخوای بریم ویلا؟؟؟داروهات رو بهت بدم
بخوری....پاشو عزیزم...."


لبخند بی جانی زد:"تو گفتی بمونیم...."
لبم را به دندان گرفتم تا اشک نریزم و با صدایی گرفته گفتم:"من غلط کردم....پاشو...."
دستش را روی قلبش گذاشت و فشرد و من به سختی هیکلش را از روی زمین بلند کردم....
عاقبت فرار از بیمارستان همین است....
او حتی نباید راه میرفت اما تا نوشهر آمده است....
دستش را دور گردنم انداختم و دنبال خودم میکشیدمش....
آنقدر درد داشت که به سختی قدم برمی داشت....
بدنش سرد و حس شده بود و بدنش سنگین شده بود....
چقدر تا ویلا راه بود....
خودم هم نفس کم آورده بودم و خس خس افتاده بودم....
باد به لای موهایش میخورد و پریشانش کرده بود....
انگار خودش هم به زحمت وزنش را تحمل می کرد....
به دیوار های ویلا که رسیدم دست دیگرش را به دیوار زد و خودش را استوار کرد و دستش را از
دور گردنم برداشت و به سختی لب زد:"بُ....برو...در....در رو....باز ....کن...."
نمی توانستم به رهایش کنم....
سریع سمتش رفتم و دستش را گرفتم:"کمکت میکنم...."

romangram.com | @romangram_com