#پادشاه_من_پارت_473
من.....من سرم رو بزارم رو پاهات؟؟؟"
ناخواسته لبخندی روی لبم نقش بست و پاهایم بی اختیار دراز شدند و دستم هایم را بالا گرفتم و
منتظر شدم تا سرش را روی پاهایم بگذارد....
نگاهی به من کرد و لبخند تلخ تر از زهری زد و خوابید....
انگار اختیار هیچ کدام از اعضای بدنم را نداشتم و این زیباترین بی اختیاری بود....
دستم روی سرش رفت و و انگشتانم میان موهایش رفت...
دست دیگرم گونه اش را نوازش می کرد....
نمیدانم اسم این کار چه بود....
دادن آرامش....آرام کردن دلش؟
شاید هم دلداری....
و چه سخت است زمانی که خودم حال خوشی ندارم و دارم کس دیگری را دلداری میدهم.....
بدترین کار دنیا همین است....
پتو را تا گردنش کشیدم و دستم را روی بازویش گذاشتم که گفت:"فردا می ریم
آزمایشگاه.....باید دوباره آزمایش رو انجام بدیم...."
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به نیم رخش کردم:"باشه....هرچی تو بگی...."
دوباره فضا را سکوت فرا گرفت....
باز گوشم پر شد از صدای خوش دریا....
امیرحسین آنقدر تند تند نفس میکشید که دستم بالا و پایین میشد....
با ترس نگاهش کردم:"خوبی؟؟"
romangram.com | @romangram_com