#پادشاه_من_پارت_472

او همه چیز میگوید....
او تمام عاشقانه های دنیا را از بَر است....
او خوب بلد است عاشقی کند....دلبری کند....


نوبت من بود....
آرام انگشت شصتم را روی انگشتان سردش کشیدم....
آری....
گاهی وقت ها باید بی صدا و بی نگاه حرف زد....
هنوز در همان حال بودیم که صدای سرفه ای مارا از هم جدا کرد....
هردو به عقب نگاه کردیم....
پویان پتو به دست ایستاده بود....
نگاه پر از خشم و اخم های امیرحسین را که دید گفت:"بخدا قصد بهم زدن خلوتتون رو نداشتم
اما گفتم هوا سرده براتون بیارم...."
امیرحسین پتو ها را از دستش کشید و با چشمش هم تشکر کرد و هم گفت برو....
یکی از پتو ها را روی شانه ام انداخت و گفت:"چرا نگفتی با پویان اومدی؟؟؟"
پتو را دور خودم پیچیدم و آرام گفتم:"یادم رفت...."
امیرحسین آهی کشید و بدون اینکه نگاهم کند گفت:"پاییز؟؟"
سرم را پایین انداختم و نفسم را با فوت بیرون دادم:"جانم؟؟؟"
او هم سرش را پایین انداخت....
دستش را روی شن های خیس کشید و شکلی نامفهوم کشید و زمزمه کرد:"میشه......میشه

romangram.com | @romangram_com