#پادشاه_من_پارت_471

همه جا تاریک بود....
اما آیا از تاریکی زندگی ما تاریکتر بود؟؟؟؟
نه....زندگی من و امیرحسین در یک تاریکی عمیق فرو رفته است....
شاید تاریکی اش مثل همین امواج باشد....


یعنی به ساحل می رسیم؟؟؟
یعنی زندگی ما به ساحل آرامش میرسد؟؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم که دستم میان دست سرد امیرحسین قرار گرفت.....
چیزی نگفتم و باز سکوت اختیار کردم....
دستم را یا می فشرد و یا با انگشت اشاره اش نوازشش میکرد.... نباید از این فشار های یواش
ساده می گذشتم....
او داشت با من حرف میزد....
شاید میگوید دوستت دارم!
شاید هم میگوید همیشه هوایت را دارم!
شاید زمزمه میکند که همیشه حواسم به تو باشد....
اصلا واقعی حرف میزند....
شاید ها را باید دور بریزم....
او داشت با زبان بی زبانی با من حرف میزد....
میگوید حواسش به من هست....
میگوید تو تنها نیستی پاییزم...

romangram.com | @romangram_com