#پادشاه_من_پارت_470

لبخندی زد و چشم هایش را روی هم فشرد و گفت:"باشه...فقط...."
سکوت کرد و دستش را از روی سرم برداشت و سویشرت سفید رنگش را از تنش بیرون آورد و
روی دوشم انداخت و با لبخند گفت:"سردت نشه.. "


لبخندی زدن و با نگاهم از او تشکر کردم.... امیرحسین روی شن های خیس ساحل نشست و
پاهایش را دراز کرد و روی هم انداخت...
تند تند نفس میکشیدم و به دریا و امواج نامرتب و گاه بزرگ و گاه کوچکش خیره شده بودم.....
یعنی امیرحسین حاضر میشود برای دیدن پدر و مادرم بیایید؟؟؟ سرفه ای کردم و کنارش
نشستم و دستش را گرفتم:"مامانم بهوش اومد.... نمیدونم کی فقط میدونم بعد از اون لحظه بود
که تو رفتی.... "
سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"خداروشکر ...."
صدایم را صاف کرده و با لحنی گرفته گفتم:"نمیخوای ببینیشون؟ "
دستم را فشرد و رهایش کرد و دوباره زانو هایش را بغل کرد و سرش را روی زانوهایش
گذاشت:"نه.... من تا مطمئن نشم جواب آزمایش درست بوده یا نه هیچ جا نمیرم.... من شک دارم
به اون دکتر.... به اون آزمایشگاه.... شاید یکی قصد دشمنی با ما رو داشته.... "
حرفش را قبول داشتم اما حرکات پدرش این اجازه را نمیداد که شک کنم به جواب آزمایش... .
باز سکوت کردیم.....
من خیره شده بودم به دریا....
چیزی از دریا جز سیاهی نمی دیدم....
اما صدایش چنان روحم را نوازش میداد که دلم میخواست خودم را غرق کنم در آن صدا.....

romangram.com | @romangram_com