#پادشاه_من_پارت_469

سخت ترین کار دنیاست...."
سرم را روی شانه اش گذاشتم و سکوت کردم.....
بهترین حس دنیا همین بود....


در آغوش عشقت،کنار دریا....
کمی که گذشت صدایی صاف کردم و سوالی که ذهنم را مشغول خودش کرده بود را به زبان
آوردم:"فقط برای فراموش کردن و تنهایی اومده بودی؟؟"
مرا از خودش جدا کرد و دستم را محکم گرفت و سمت دریا ایستاد.....
هردو خیره شده بودیم به این دریای زیبای بی انتها....
آهی کشید و با بغضی عجیب گفت:"دنبال خودم میگردم....دنبال هویتم....من واقعا کیَم؟؟؟
امیرحسین کاشف؟؟؟یا پویان یگانه؟؟؟"
آهی کشیدم...
چه می گفتم در جوابش....
به راستی او که بود؟؟
واقعا برادرم بود؟؟؟
یعنی میشود اشتباهی شده باشد و او برادرم نباشد؟؟؟
در فکر و خیال و آن دریای زیبا غرق بودم که دستش روی سرم کشیده شد:"من خودمو پیدا
میکنم پاییز....من هویت گمشده ی خودمو پیدا میکنم..."
نفس عمیقی کشیدم و سرم را تکان دادم که گفت:"بریم ویلا....میترسم سرما بخوری..."
سرم را سمتش چرخاندم و گفتم:"میشه بمونیم؟؟حال و هوای اینجا رو دوست دارم..."

romangram.com | @romangram_com