#پادشاه_من_پارت_468
لبخندی زدم و جلو رفتم و دقیق رو به رویش ایستادم:"خیلی بی معرفتی امیرحسینم....خیلی"
نفس عمیقی کشید و رو به دریا چرخید و با صدای گرفته ای گفت:"نباید می اومدی.... اصلا از
کجا فهمیدی اینجام؟؟؟ "
نفس آه مانندی کشیدم و همچنان به نیم رخش نگاه میکردم:"باید از خودت ممنون باشم که
موبایلت رو روشن کردی و تونستم ردیابیت کنم.... "
دستی میان موهایش کشید:"برگرد تهران پاییز.... "
اخم بر پیشانی ام افتاد.... من این همه راه نیامده بودم که بگوید برگرد...
عصبی بازویش را در دست گرفتم و سمت خودم چرخاندمش و گفتم:"من بدون تو هیچ جا
نمیرم...... امروز منو نابود کردی امیرحسین..... نبودنت یه عذاب وحشتناک ....هر لحظه ای که
بدون تو می گذشت انگار جونمو میگرفتن....من به امید حضور تو هنوز زنده ام
امیرحسین.....چطور میگی برگرد؟؟؟چطور میگی نباید می اومدی اینجا؟؟؟"
دستانش را آرام آرام بالا آورد و روی شانه هایم گذاشت:"بهم حق این رو نمیدی که تنها
باشم؟؟؟"
تقریبا فریاد زدم:"نهه....حق نمیدم....چون من تنهایی رو دوست ندارم و بدون تو تنهام..."
لبخندی زد و دست چپش را بالا آورد و روی گونه ام گذاشت:"شاید این تنهایی ما رو نجات داد از
این همه درد و رنج....شاید کمکمون کرد که فراموش کنیم..."
سرم را تکان دادم:"نه امیرحسین....تنهایی این اجازه رو بهت میده که همیشه اون اتفاق تلخ رو
تو ذهنت مرور کنی و دنبال مقصر بگردی...تنهایی راه خوبی برای فراموش کردن نیست..."
آهی کشید و بی هوا مرا در آغوش گرفت و محکم فشرد و در گوشم زمزمه کرد:"دور بودن از تو
romangram.com | @romangram_com