#پادشاه_من_پارت_467
چشم هایم را چند بار باز و بسته کردم تا در آن تاریکی امیرحسین را ببینم.....
یا بود و من نمی دیدم یا نبود و من...
باید امیدم را در دل زنده میکردم....
او هست....
او همینجاست....
اگر نبود من به این راحتی نفس نمی کشیدم....
قدم دیگری که برداشتم احساس کردم کسی روبه روی موج های دریا نشسته و پاهایش را درهم
جمع کرده است....
قلبم پر شد از حس خوب....حسی شبیه آرامش...
دست لرزانم را روی قلبم گذاشتم و یواش یواش جلو رفتم....
آنقدر قلبم تند تند میزد که حس میکردم صدایش همه جا پخش میشود....
صدای قلبم با صدای امواج دریا ترکیب زیبایی شده بود....
تقریبا چهار قدم با او فاصله داشتم.....
اطمینان داشتم که خودش است.....
آن موهای ژولیده و آن ریش های نا مرتب و چهره ی دلگیرش این اطمینان را میداد.....
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آید زمزمه کردم:"امیرحسین؟"
انگار تازه متوجه حضورم شده باشد از جا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت و متعجب نگاهم
کرد....
به سختی و ناباورانه لب زد:"پاییز....تو....تو اینجا؟"
romangram.com | @romangram_com