#پادشاه_من_پارت_466

و باز سکوت خانه با هق هقم شکست....


پویان آهی کشید و به خانه نگاه کرد و بعد از درنگی گفت:"دریا....شاید رفته لب دریا...."
انگار با حرفش جان دوباره گرفتم و از جا پریدم....
اشک هایم را پاک کردم...
بیرون دویدم و وارد کوچه شدم....
چقدر تنگ و ترسناک بود.....
به در خیره شدم...پس چرا نمی آمد.....
کمی دیگر منتظر ایستادم اما پویان نیامد....
پوزخندی زدم و دویدن را از سر گرفتم....
نمی دانستم از کجا به دریا میرسم اما به عشق دوباره دیدن امیرحسین می دویدم.....
میخواستم از راهی که کج میشد سمت جایی سرسبز بروم که صدای پویان متوقفم کرد:"مستقیم
برو پاییز...."
لحظه ای برای آمدنش شکر کردم و لبخندی کوتاه مدت زدم و به راهم ادامه دادم......
صدای دریا را که شنیدم قدم هایم را آرام کردم....
نفس نفس میزدم و حال خوبی نداشتم.....
سرم گیج میرفت و چشم هایم سنگینی میکردند....
اما فقط یک صدا در ذهنم تکرار میشد و آن هم امیرحسین بود.....
باید امیرحسین را می دیدم و او را در آغوش میگرفتم و بوی تنش را بلعیدم و تقاضا میکردم و
می گفتم هیچ گاه بدون من جایی نرود که میمیرم....

romangram.com | @romangram_com