#پادشاه_من_پارت_465
پشت در ایستادم و با مشت محکم به در کوبیدم و فریاد زدم:"امیرحسین؟؟؟؟؟؟"
صدای پاهای پویان آمد..... خودم را عقب کشیدم تا پویان در را باز کند....
منتظر نگاهش کردم که گفت:"باید مش حسن باشه و در رو باز کنه...."
پا روی زمین کوبیدم و کلافه سرم را پایین انداختم.....
دوباره با مشت به در کوبیدم و اسم امیرحسینم را فریاد زدم اما باز هم خبری نشد که پویان
گفت:"نگران نباش....حتما خوابه....بذار از دیوار برم بالا...."
نگاه نگران و اشکی ام را به پویان دوختم که سریع پایش را روی دیوار گذاشت و به دقیقه نکشید
که صدای افتادنش به آن طرف در آمد....
نفس آسوده ای کشیدم و نزدیک رفتم تا در را باز کند....
کمی طول کشید اما باز کرد....
بی توجه به پویان که داشت لباس های خاکی اش را پاک میکرد سمت خانه دویدم....
آنقدر عجله داشتم که وقت نکردم اطرافم را نگاه کنم و زیبایی های ویلا را ببینم....
حواسم در پی امیرحسین بود و بس....
وارد خانه ی تاریک شدم و بی آنکه دنبال روشنایی باشم اسم امیرحسین را فریاد زدم.....
در همان تاریکی وارد اتاق ها میشدم و اسمش را صدا میزدم....
نبود که نبود....
اشک هایم بی وقفه می باریدند و امانم را بریده بودند.....
تمام اتاق های بالا و پایین را سر زده بودم و نا امید روی پله ها نشستم که لامپ ها روشن شدند....
به زور لای چشم هایم را باز کردم و به پویان نگاه کردم:"نیست.....امیرحسین نیست...."
romangram.com | @romangram_com